روزهای زیباااااا
همیشه با خودم فکر می کردم اگه یه روزی باردار شم با اون شکم و اون قیااافه عجیب میشینم تو خونه و جایی نمیرم تا نه ماه بگذره . فکر این که باید با اون تیپ و قلمبگی برم تو خیااابون و مهمونی حالم رو بد می کرد . از اون جاکه تصور من از همه چیز با واقعیت فرسنگ ها فاصله داره عاااااشق تیپ و قیافه ی خودم شده بودم.همین الانم که به عکس هام نگاه می کنم باز هم یک عاشق خودشیفته ام. از وقتی شما اومدی تو دل مامان شش ماه و نیم می گذشت که جشنواره فجر شروع شد . باباجون تو جشنواره فیلم داشت که تو هر سه تا رشته ی بخش خودش هم کاندید سیمرغ شده بود که تو یه بخش سیمرغ گرفت . این جریان بهونه شده بود که منم همراه بابا شال و ک...
نویسنده :
مامان آرش جون
12:00






