آرشآرش، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

پسر اردیبهشتی من ** آرش **

روزهای زیباااااا

همیشه با خودم فکر می کردم اگه یه روزی باردار شم با اون شکم و اون قیااافه عجیب میشینم تو خونه  و جایی نمیرم تا نه ماه بگذره . فکر این که باید با اون تیپ و قلمبگی برم تو خیااابون و مهمونی حالم رو بد می کرد . از اون جاکه  تصور من از همه چیز با واقعیت فرسنگ ها فاصله داره عاااااشق تیپ  و قیافه ی خودم شده بودم.همین الانم که به عکس هام نگاه می کنم باز هم یک عاشق خودشیفته ام. از وقتی شما اومدی تو دل مامان شش ماه و نیم  می گذشت  که جشنواره فجر شروع شد . باباجون تو جشنواره فیلم داشت که تو هر سه تا رشته ی بخش خودش هم کاندید سیمرغ شده بود که تو یه بخش سیمرغ گرفت . این  جریان بهونه شده بود که منم همراه بابا شال و ک...
16 مهر 1392

ویار و باز هم ویاااااااااااااااااار

همیشه فکر می کردم من جزو اون زن های حامله ای که ویار دارن و همش اوق میکنند نیستم ولی در کمال خونسردی من هم جزو این دسته بودم هنوز شش هفتم نشده بود که احساس ضعف اومد سراغم بعدشم تهوع های شبااانه که بعدها تبدیل به تهوع های شبانه روزی شد . دماغم تیز شده بود حتی بوی غذای همسایه ها که از طریق هوود و راه پله تو فضا پخش بود ، بشدت آزارم میداد از دو تا غذا هم به شدت متنفر شدم یکی لوبیا پلوو و یکی هم کوبیده . یعنی فکر کردن بهشون هم حالم رو بد می کرد. شنیده بودم که بعد سه ماه مثل معجزه همه چی تموم میشه ولی حالا کو تا سه ماه هر روزم و با سلام و صلوات سپری می کردم . حتی توان این رو که بلند شم برای خودم غذا داغ کنم رو نداشتم ولی تنها چیزی که با...
16 مهر 1392

آدم کوچولو

مامان خیلی استرس داشت  هنوز باورم نمی شد که شما تو دل مامانی همش می ترسیدم که بهت آسیبی برسه ولی بابا و خانوم دکتر همش می گفتن الکی ذهنت رو مشغول نکن همه چی عااالی پیش میره  بعد از این که من و بابا جون نقطه ی عزیزمون رو دیدیم خانوم دکتر گفت برو 1 ماه دیگه بیاا . روزها خیلی کند میگذشت  تا این که بالاخره روز موعود رسید و من و بابا روز 11 آبان  شال و کلاه کردیم تا از احوال شما با خبر بشیم  چشممون که مونیتور سونوگرافی افتاد دهنمون از تعجب باز موند در طول یک ماه شما از یه نقطه به یه آدم کوچولوی خوشگل تبدیل شده بودی  خداایا شکرررررررت ...
16 مهر 1392

اولین عکس از تو

تا حالا دیدی کسی عاشق یه نقطه بشه؟؟ من و بابا شدیم وقتی تنها یه روز از تابستون باقی مونده بود، بالاخره موفق شدیم شما رو زیارت کنیم . البته شما اون موقع فقط یه نقطه بودی که خانوم دکتر خضری عکس سونوگرافیت رو برامون بزرگ کرد و تورو نشونمون داد . با دیدنت باور کردیم که تو واقعا اومدی   یه هفته بعد به خانواده هامون خبر دادیم من: بابا: ...
16 مهر 1392

آزمایش = مثبت

خیلی خواستیم جلوی خودمون رو بگیریم و دیرتر بریم آزمایش بدیم ولی در نهایت 4 روز تونستیم دووم بیاریم و رفتیم آزمایش دادم و دیگه خیالمون راحت شد که تو اومدی   من: بابا:  ...
16 مهر 1392

اولین نشونه از تو

داستان از وقتی شروع شد که مامان نتونست خودش رو کنترل کنه و رفت سراغ بیبی چک . به باباجون هم چیزی نگفتم چون خیلی زوود بود برای نشون دادن بارداری . ازش استفاده کردم و با تمرکز فراوون چشمم رو دوختم به بیبی چک ولی هیچی دریغ از یه نقطه . با حالی گرفته  رفتم پی کارهام . یه ساعت بعد گفتم برم یه سری به بیبی چکم بزنم . باازم با تمرکز فراوون چشم دوختم بهش ولی این بار انگار یه هاااله ای به چشم میاوومد خیلیییی محو بود در حد توهم . بیبی چک رو گذاشتم جلو نور ، گذاشتم زیر چراغ قوه  چه کارهایی که باهاش نکردم . یه بار هاله رو میدیدم یه با نه رسما خل شده بودم  خلاصه این قدر باهاش ور رفتم که کاغذ بیبی چک پاره شد و همه امید من برای  ...
16 مهر 1392