ویار و باز هم ویاااااااااااااااااار
همیشه فکر می کردم من جزو اون زن های حامله ای که ویار دارن و همش اوق
میکنند نیستم ولی در کمال خونسردی من هم جزو این دسته بودم
هنوز شش هفتم نشده بود که احساس ضعف اومد سراغم بعدشم تهوع های شبااانه که بعدها تبدیل به تهوع های شبانه روزی شد . دماغم تیز شده بود
حتی بوی غذای همسایه ها که از طریق هوود و راه پله تو فضا پخش بود ، بشدت آزارم میداد از دو تا غذا هم به شدت متنفر شدم یکی لوبیا پلوو و یکی هم کوبیده . یعنی فکر کردن بهشون هم حالم رو بد می کرد.
شنیده بودم که بعد سه ماه مثل معجزه همه چی تموم میشه ولی حالا کو تا سه ماه هر روزم و با سلام و صلوات سپری می کردم . حتی توان این رو که بلند شم برای خودم غذا داغ کنم رو نداشتم ولی تنها چیزی که باعث می شد اون روزا جزو شیرین ترین روزای زندگی م باشه این بود که با تحمل یک روز تو اون شرایط ، تو یک روز بزرگ تر می شدی. بار اولی که مامانی رسما بالا آورد تو هفته هفت بود و بعد از خوردن ماکارونی .
جریانی داشت برای خودش از باباجون بپرس تا برات بگه. بعدش هم کلی خندیدم از ذوق.
بابا جون بشدت درگیر تدوین بود و مامان هم مجبور بود تنها بمونه تو خونه چون نمی خواست بره شمال و بابا جون رو تنها بزااره . چند روزی هم مامان جون و دایجون معین اومدن پیش مامان موندن تا این که با زیاد تر شدن کار بابا جون مامان ناچار شد بره شمال . اون موقع شما تو دل مامانی سه ماهت شده بود . من که همش منتظر معجزه بودم تا ویارم خوب بشه دیدم نه خبری از بهبودی نیست
. یک ماه موندم شمال . دیگه کم کم معجزه داشت خودش رو به من نشون می داد و حالم خیلی بهتر شده بود
. باباجون اومد دنبالمون و برگشتیم خونمون . دیگه دل مامان داشت قلمبه میشد و همه لباس ها م تنگ. با باباجون رفتیم هفت تیر و لباس خوشگل خریدیم برای مامان . این دوره از زماان حاملگی ، بهترین دوران بود و من خیلی لذت می بردم ازش . می خوردم و می خوابیدم وحالم هم حسااابی خوش بود .


ویار و باز هم ویاااااااااااااااااار 