آرشآرش، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

پسر اردیبهشتی من ** آرش **

ویار و باز هم ویاااااااااااااااااار

1392/7/16 11:00
نویسنده : مامان آرش جون
182 بازدید
اشتراک گذاری

همیشه فکر می کردم من جزو اون زن های حامله ای که ویار دارن و همش اوقسبز میکنند نیستم ولی در کمال خونسردی من هم جزو این دسته بودممژه هنوز شش هفتم نشده بود که احساس ضعف اومد سراغم بعدشم تهوع های شبااانه که بعدها تبدیل به تهوع های شبانه روزی شد . دماغم تیز شده بوددروغگو حتی بوی غذای همسایه ها که از طریق هوود و راه پله تو فضا پخش بود ، بشدت آزارم میداد از دو تا غذا هم به شدت متنفر شدم یکی لوبیا پلوو و یکی هم کوبیده . یعنی فکر کردن بهشون هم حالم رو بد می کرد.سبز شنیده بودم که بعد سه ماه مثل معجزه همه چی تموم میشه ولی حالا کو تا سه ماه هر روزم و با سلام و صلوات سپری می کردم . حتی توان این رو که بلند شم برای خودم غذا داغ کنم رو نداشتم ولی تنها چیزی که باعث می شد اون روزا جزو شیرین ترین روزای زندگی م باشه این بود که با تحمل یک روز تو اون شرایط ، تو یک روز بزرگ تر می شدی. بار اولی که مامانی رسما بالا آورد تو هفته هفت بود و بعد از خوردن ماکارونی .نیشخند جریانی داشت برای خودش از باباجون بپرس تا برات بگه. بعدش هم کلی خندیدم از ذوق.خیال باطل بابا جون بشدت درگیر تدوین بود و مامان هم مجبور بود تنها بمونه تو خونه چون نمی خواست بره شمال و بابا جون رو تنها بزااره . چند روزی هم مامان جون و دایجون معین اومدن پیش مامان موندن تا این که با زیاد تر شدن کار بابا جون مامان ناچار شد بره شمال . اون موقع شما تو دل مامانی سه ماهت شده بود . من که همش منتظر معجزه بودم تا ویارم خوب بشه دیدم نه خبری از بهبودی نیست ناراحت. یک ماه موندم شمال . دیگه کم کم معجزه داشت خودش رو به من نشون می داد و حالم خیلی بهتر شده بودمژه . باباجون اومد دنبالمون و برگشتیم خونمون . دیگه دل مامان داشت قلمبه میشد و همه لباس ها م تنگ. با باباجون رفتیم هفت تیر و لباس خوشگل خریدیم برای مامان . این دوره از زماان حاملگی ، بهترین دوران بود و من خیلی لذت می بردم ازش . می خوردم و می خوابیدم وحالم هم حسااابی خوش بود .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)