آرشآرش، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسر اردیبهشتی من ** آرش **

روزهای زیباااااا

1392/7/16 12:00
نویسنده : مامان آرش جون
184 بازدید
اشتراک گذاری

همیشه با خودم فکر می کردممتفکر اگه یه روزی باردار شم با اون شکم و اون قیااافه عجیب میشینم تو خونه  و جایی نمیرم تا نه ماه بگذره خمیازه. فکر این که باید با اون تیپ و قلمبگی برم تو خیااابون و مهمونی حالم رو بد می کرد سبز. از اون جاکه  تصور من از همه چیز با واقعیت فرسنگ ها فاصله داره عاااااشق تیپ  و قیافه ی خودم شده بودم.همین الانم که به عکس هام نگاه می کنم باز هم یک عاشق خودشیفته ام.از خود راضی

از وقتی شما اومدی تو دل مامان شش ماه و نیم  می گذشت  که جشنواره فجر شروع شد . باباجون تو جشنواره فیلم داشت که تو هر سه تا رشته ی بخش خودش هم کاندید سیمرغ شده بود که تو یه بخش سیمرغ گرفت . این  جریان بهونه شده بود که منم همراه بابا شال و کلاه می کردم و  سه تایی از صبح تا غروب می رفتیم جشنواره و فیلم میدیدم با اون شکم واین حرفااااانیشخند. این که می گم تصور با واقعینت فرق داره از این جهت بود . من ی که می خواستم بشینم تو خونه و کسی من رو نبینه تا 9 ماه بلند می شدم می رفتم جشنواره  تو برج میلاد با  Nنفر هنرمند مژه.خیلی روزهای خوبی بود . ولی افسوس که این سر خوشی زیااد طول نکشید اواخر روزهای جشنواره بود که احساس میکردم گاهی که راه میرم شکمم سفت میشه مثل سنگ و بعد دوباره شل می شه ناراحت. خیلی حس آزار دهنده ای بود . بعدا فهمیدم به این حالت میگن انقباض . پیدا شدن سرو کله این انقباض ها مصادف شد با ورود ما به ماه هفت بارداری. و این  انقباضات  تا زمان به دنیا اومدن شما ادامه داشت. بعد از مواجه شدن با این حالت جشنواره رو بوسیدم و گذاشتم کناار البته تو اختتامیه ش شرکت کردم.  

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)