روزهای زیباااااا
همیشه با خودم فکر می کردم
اگه یه روزی باردار شم با اون شکم و اون قیااافه عجیب میشینم تو خونه و جایی نمیرم تا نه ماه بگذره
. فکر این که باید با اون تیپ و قلمبگی برم تو خیااابون و مهمونی حالم رو بد می کرد
. از اون جاکه تصور من از همه چیز با واقعیت فرسنگ ها فاصله داره عاااااشق تیپ و قیافه ی خودم شده بودم.همین الانم که به عکس هام نگاه می کنم باز هم یک عاشق خودشیفته ام.
از وقتی شما اومدی تو دل مامان شش ماه و نیم می گذشت که جشنواره فجر شروع شد . باباجون تو جشنواره فیلم داشت که تو هر سه تا رشته ی بخش خودش هم کاندید سیمرغ شده بود که تو یه بخش سیمرغ گرفت . این جریان بهونه شده بود که منم همراه بابا شال و کلاه می کردم و سه تایی از صبح تا غروب می رفتیم جشنواره و فیلم میدیدم با اون شکم واین حرفااااا
. این که می گم تصور با واقعینت فرق داره از این جهت بود . من ی که می خواستم بشینم تو خونه و کسی من رو نبینه تا 9 ماه بلند می شدم می رفتم جشنواره تو برج میلاد با Nنفر هنرمند
.خیلی روزهای خوبی بود . ولی افسوس که این سر خوشی زیااد طول نکشید اواخر روزهای جشنواره بود که احساس میکردم گاهی که راه میرم شکمم سفت میشه مثل سنگ و بعد دوباره شل می شه
. خیلی حس آزار دهنده ای بود . بعدا فهمیدم به این حالت میگن انقباض . پیدا شدن سرو کله این انقباض ها مصادف شد با ورود ما به ماه هفت بارداری. و این انقباضات تا زمان به دنیا اومدن شما ادامه داشت. بعد از مواجه شدن با این حالت جشنواره رو بوسیدم و گذاشتم کناار البته تو اختتامیه ش شرکت کردم.


روزهای زیباااااا
