آرشآرش، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

پسر اردیبهشتی من ** آرش **

اولین نشونه از تو

1392/7/16 9:50
نویسنده : مامان آرش جون
157 بازدید
اشتراک گذاری

داستان از وقتی شروع شد که مامان نتونست خودش رو کنترل کنه و رفت سراغ بیبی چک . به باباجون هم چیزی نگفتم چون خیلی زوود بود برای نشون دادن بارداری .

ازش استفاده کردم و با تمرکز فراوون چشمم رو دوختم به بیبی چک ولی هیچی دریغ از یه نقطه هیپنوتیزم. با حالی گرفته  رفتم پی کارهام . یه ساعت بعد گفتم برم یه سری به بیبی چکم بزنم . باازم با تمرکز فراوون چشم دوختم بهش ولی این بار انگار یه هاااله ای به چشم میاوومد خیلیییی محو بود در حد توهمفرشته . بیبی چک رو گذاشتم جلو نور ، گذاشتم زیر چراغ قوه متفکرچه کارهایی که باهاش نکردم . یه بار هاله رو میدیدم یه با نه رسما خل شده بودمکلافه خلاصه این قدر باهاش ور رفتم که کاغذ بیبی چک پاره شد و همه امید من برای  دو خطه بودن بیبی چک به نا امیدی تبدیل شد. به خودم قول دادم تا فردا از بیبی چک استفاده نکنم ولی دل تو دلم نبود جوری که باباجون بهم مشکوک شدعینک و هی سوال جواب می کرد منم هر چی خواستم طفره برم نتونستم و ماجرا رو گفتماوه بابا جون هم قیافش این شکلی شدخیال باطل ولی میخواست به روی خودش نیاره و گفت فردا برات یه بیبی چک خوب میخرم ولی الکی دلت رو خوش نکن که بخوره تو ذوقتخیال باطل  

اینم صحنه ای که فردای اون روز یعنی 15 شهریور 91 با اون مواجه شدیم:

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)