اولین نشونه از تو
داستان از وقتی شروع شد که مامان نتونست خودش رو کنترل کنه و رفت سراغ بیبی چک . به باباجون هم چیزی نگفتم چون خیلی زوود بود برای نشون دادن بارداری .
ازش استفاده کردم و با تمرکز فراوون چشمم رو دوختم به بیبی چک ولی هیچی دریغ از یه نقطه
. با حالی گرفته رفتم پی کارهام . یه ساعت بعد گفتم برم یه سری به بیبی چکم بزنم . باازم با تمرکز فراوون چشم دوختم بهش ولی این بار انگار یه هاااله ای به چشم میاوومد خیلیییی محو بود در حد توهم
. بیبی چک رو گذاشتم جلو نور ، گذاشتم زیر چراغ قوه
چه کارهایی که باهاش نکردم . یه بار هاله رو میدیدم یه با نه رسما خل شده بودم
خلاصه این قدر باهاش ور رفتم که کاغذ بیبی چک پاره شد و همه امید من برای دو خطه بودن بیبی چک به نا امیدی تبدیل شد. به خودم قول دادم تا فردا از بیبی چک استفاده نکنم ولی دل تو دلم نبود جوری که باباجون بهم مشکوک شد
و هی سوال جواب می کرد منم هر چی خواستم طفره برم نتونستم و ماجرا رو گفتم
بابا جون هم قیافش این شکلی شد
ولی میخواست به روی خودش نیاره و گفت فردا برات یه بیبی چک خوب میخرم ولی الکی دلت رو خوش نکن که بخوره تو ذوقت
اینم صحنه ای که فردای اون روز یعنی 15 شهریور 91 با اون مواجه شدیم:



اولین نشونه از تو
