آرشآرش، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

پسر اردیبهشتی من ** آرش **

ختنه سورون و برگشتن به خونه خودموووون

٢٠ روزه که شدی بردیمت بیمارستان شفا پیش دایی جون شاهپور مامان که ختنه ت کنه . قربونت بشم خیلی مامان دلش برات سوخت و کلی برات گریه کردم . دست من بود اصلا ختنه ت نمی کردم  خدارو شکر همون روز اول درد داشتی ولی ٢ هفته طول کشید حلقه ختنه بیفته . بابا ی مهربونت هم برات گوسفند عقیقه کرد و یک شب خونه مامانی اینا جمع شدیم و گوسفند خورون راه انداختیم البته بنا به روایتی  بابا و مامان بچه نباید از این گوسفند بخورن که من و بابا جون هم نخوردیم . مامان خیلی وقت بود که طاقتش تموم شده بود و دوست داشت هر چه زودتر برگردیم خونمون و با هم تنها باشیم ولی بابا جون می گفت بزار ٤٠ رو ز بشه که خیالمون راحت بشه . منم تا ٤٠ رو صبر کردم و فرداش با ...
12 آبان 1392

من و دکتر معینی

روز دوازدهم تولدم وقتی مامانم می خواست بره پیش دکتر بخیه هاش رو بکشه منم باهاش رفتم تا با دکتری که من رو به دنیا آورد ، عکس یادگاری بگیرم.   حوصله هم نداشتم گویا       ...
4 آبان 1392

نینی شکمو

ساعت های اول تولدت همش دهن کوچولوت رو باز می کردی و دنبال شیر بودی     بعد که دیدی خبری از شیر نیست تصمیم گرفتی پتو ت رو بخوری   وقتی دیدی غذا مثل زمانی که تو شکم مامان بودی برات آماده نیست در حرکتی اعتراضی صورتت رو خط خطی کردی  بعد عمیق شدی و به فکر فرو رفتی   بعد هم حقیقت رو فهمیدی و سعی کردی باهاش کناار بیای     ...
29 مهر 1392

اتاق گل پسری

کم کم باورمون شده بود که واقعا تو داری میای این بود که به تکاپو افتادیم و بابا جون در یک اقدام خودجوش  رفت رنگ خرید و شروع کرد به رنگ کردن اتاق شما و انصافن هم عاااالی شد . دستت درد نکنه بابایی مهربون. از قبل عید تخت و کمد تورو به یه نجار سفارش داده بودیم و اونم بهمون قول داد که بعد عید بهمون تحویل بده .ولی الان بعد عید بود و از نجار هیچ خبری نبود هر چی باباجون بهش می زنگید جواب نمی داد.بیست روز مونده بود به اومدن قانونی تو و هنوز اتاقت حاظر نبود این شد که  یه روز جمعه من و بابا جون شال و کلاه کردیم و بسوی کرج روانه شدیم . یه سره رفتیم فروشگاه بهار نارنج و اون طرحی که تو سایت انتخاب کرده بودیم رو خریداری کردیم  واز فر...
29 مهر 1392