آرش کتاب خون
مامان جونم بی صبرانه منتظر بود تا من سه ماهم بشه
بعدش دست به کار شد

اولش نمی دونستم چی قراره بشه و بسی خوشحال بودم
کم کم این شکلی شدم

بعد به حقیقت کسالت بار پی بردم و سعی کردم فرار کنم

وقتی متوجه شدم راه فراری نیست، آخرین کاری که از دستم بر می اومد رو انجام دادم و مثل همیشه پیروز میدان شدم و تونستم خودم رو نجات بدم

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


آرش کتاب خون
