آرشآرش، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

پسر اردیبهشتی من ** آرش **

روز تولد تو ، بهترین روز زندگی مامان

1392/7/28 14:47
نویسنده : مامان آرش جون
243 بازدید
اشتراک گذاری

 

بالاخره روز موعود فرارسیداز خود راضی . ١٥ اردیبهشت .ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدیم .شب قبلش من و بابا جون تا بخوابیم ساعت حدود یک و نیم شده بود . آخرین شب دو تا بودن بود از فردا صبحش قرار بود بشیم 3 تا و این باعث میشد خیلی حس عجیبی داشته باشیم ابروو از همه بیشتر ذوق دیدن تو نمیذاشت زودتر بخوابیمنیشخند . مامان ها و باباها هم از خواب بیدار شدن و به سمت بیمارستان روانه شدیم . ساعت 5 نوبت داشتیم برای پذیرش . در اصلی بیمارستان بسته بود و از در اورژانش وارد شدیم. چراق های راهرو خاموش بود تقریبا بیمارستان خالی بنظر می رسید. بابا جون کارهای پذیرش رو انجام داد و با هم رفتیم به بخش زایمان تا اون جا من رو پذیرش کنند . اون جا هم خیلی خلوت بود زنگ رو زدیم و بعد از کمی سردرکمی دیدیم یه پرستار از دور داره میاد . با خوشرویی گفت مادر بیاد و بقیه بشینن منتظر . منم مبایلم رو ورداشتم  و از مامان اینا و حسین خداحافظی کردم .همراه پرستار روانه شدم . از تاریکی و خلوتی اون جا دلم می گرفت و این که جز اون پرستار هیج کس تو اون بخش ی که وارد شده بودم نبود. پرستار من و برد تو یه اتاق و یه کیسه بهم داد که گان توش بود و بهم گفت لباس هاتم بزار تو همون کیسه و بده ببرم بدم به خانوادت . همیشه وقتی به آماده شدن برای زایمان  فکر می کردم این تو ذهنم می اومد که نکنه گان برای هیکل چاقالوی من  کوچیک باشه ولی وقتی گان رو پوشیدم خیالم راحت شد . خدارو شکر اینقدر گشاد بود که به هر هیکلی بخوره. لباس رو که پوشیدم خیلی دلم خواست حسین هم من رو تو این لباس ببینه چون همش تو فیلم ها این لباس ها رو میدیدم والان تن خودم بود. به پرستار گفتم میشه شوهرم یه لحظه بیاد ازم عکس بندازه ؟ اول گفت نه ولی بعد از اون جایی که خیلی مهربون بود گفت باشه فقط خودش تنها بیاد و کوتاه .بابا جون اومد و کلی خندیدم و ازم فیلم هم گرفت که فیلمش از خودم هم تو اون لحظه خنده دارتر شدقهقهه بعدش پرستار دستم  رو گرفت تا با هم روانه یه بخش دیگه بشیم . از پرستار پرسیدم چرا این جا اینقدر خلوت و تاریکه غیر من کسی نیست؟ اونم با لبخند گفت شبه دیگه . بخش زایمان پر آدمه . راست می گفت وارد بخش زایمان که شدیم چند تا پرستار دیده شدن ولی نه که پره آدم باشه . من رو برد تو یه اتاق 3 تخته که رو دو تاش دو تا خانوم بودن . بهم تخت سوم رو نششون داد و گفت دراز بکش رو این و یکم بخواب. من تعجب کردم انگار اومده بودم هتل . دراز کشیدم و اونم یه پتو کشید رو م و رفت.این جا بود که یکم حس غریبی بهم دست داد . ولی کمی بعدش چراغ ها روشن شد و رفت و آمد ها شروع شد و من تازه فهمیدم اتاق زایمانی که دکتر معینی می گفت هر مشکلی پیش اومد بدو برو اون جا همین اتاقه. هر چند دقیقه یه پرستار می اومد و ازم سوال می پرسیدو فرم پر می کرد . بعدش هم اومدن ازم خون گرفتن و سرم وسون وصل کردن که هیچ کدوم اصلا سخت نبود . بعد فیلم بردار اومد ازم فیلم گرفت و نماینده رویان هم خودش رو معرفی کرد و بالاخره وقتش رسید ومن وارد اتاق عمل شدم.

اتاق عملی که واردش شدم خیلی با اون چیزی که تو ذهنم بود فرق داشت . البته شکل و شمایلش همون بود ولی پرستار ها و پرسنل بشدت معمولی بودن و می گفتن و می خندیدن و انگار نه انگار می خوان عملم کنن. بعد مهیا شدن مقدمات دکترم هم اومد . خیلی شوخ تر از تو مطب شده بود و با همه شوخی میکرد و ازم پرسید بچه چیه؟ گفتم پسر اونم گفت چه خوووب پسر پسر قند عسل.دکتر بیهوشی جای فرو کردن آمپول بی حسی رو مشخص کرد و بهم گفت چند ثانیه نفس نکش . فیلمبردار دستم رو گرفته بود تو دستهاش و خیلی دوستانه بهم گفت اصلا نترس هیچی نیست دردش از آنژیوکتی که به دستت زدن هم کمتره. راست هم  میگفت . امپول رو زد و من دراز کشیدم . حس کردم پاهام داره گرم میشه . اومدم تست کنم که بی حس شدم یا نه که یهو زنده زنده شکمم رو پاره نکنن که دیدم انگشت پام رو میتونم تکون بدم . به متخصص بیهوشی که بالای سرم بود گفتم یهو شرو نکنه من میتونم پام رو تکون بدم که اونم خندید و گفت اگه راست می گی پاهات رو بیار بالا . اومدم که این کارو بکنم دیدم نمیتونم فلج شده بودم . خندم گرفته بود . با خنده گفتم به گمونم بی حس شدم.این قدر قبل زایمان خاطره زایمان خونده بودم که با هر حسی می دونستم دکتر داره چی کار می کنه . یهو حس کردم یه آبی ریخت رو تنم فهمیدم  داری  میاای. همین طور تو فکر بودم که زیبا ترین صدای زندگی م رو شنیدم .  جیغ می زدی و گریه می کردی . صدای دکتر رو ازون پشت شنیدم که موقع دنیا اومدنت گفت ماشالله . خوشحال شدم که شکر خدا وزنت خوبه . بعد دست دکتر از پشت پرده اومد بالا و من زیباترین معجزه ی زندگیم رو با چشم دیدم یه کوچولوی ناز که آب ازش می چکیدو با تمام توانش داشت گریه می کرد.

 

( آرش عزیزم ساعت 8 و یک دقیقه روز 15 اردیبهشت سال 1392 با وزن 3 کیلو 580 و قد 51 سانتی متر توسط دکتر محسن معینی در بیمارستان بهمن تهران متولد شد )                   

آرش عزیزم ساعت 8 و یک دقیقه روز 15 اردیبهشت سال 1392 با وزن 3 کیلو 580 و قد 51 سانتی متر توسط دکتر معینی در بیمارستان بهمن تهران متولد شد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)