یه هفته تا اووووومدن پسر مامان
مثل یه چشم به هم زدن به ماه ٩ رسیدیم
خیلی ناراحت بودم
چون مامان خیلی بارداریش رو دوست داشت
. تو دل مامان بودی و فقط من میتونستم تکونات رو بفهمم و یه جورایی مال خود خودم بودی فکر این که قراره خلوت دوتایی مون بهم بخوره و تو بیای بیرون و مال همه بشی ناراحتم می کرد
و دوست داشتم همه چی خوب باشه و چند ماه دیگه هم حاملگی م طول بکشه
وقتی این رو به باباجون که می گفتم میگفت پس من چی؟
اون دوست داشت تو رو ببینه و بغلت کنه
. هفته های اخر، انقباض ها خیلی شدید شده بود و وقتی شروع میشد قلبم تند تند میزد و گر می گرفتم . آقای دکتر تاکید می کرد که هر وقت انقباض ها منظم شد بدو برو اتاق زایمان بیمارستان بهمن تا تحت نظر باشی و من اعترافف می کنم که گاهی اوقات فاصله ی این انقباض ها منظم می شد ولی من خیلی جدی نمی گرفتم چون می ترسیدم از بیمارستان رفتن و بستری شدن و این چیزها
. هفته های آخر زمان وزن گیری شما بود و منم کم نمی اوردم
بابا جون هر روز برام کلی غذاهای خوشمزه و رنگارنگ درست می کرد ومنم با عشق همش رو می خوردم
این جوری بود که هم تو هم من و هم بابایی حسابی وزن گیری کردیم
. وزن من هفته اخر بارداری به ٩٤ کیلو رسید
. یک هفته مونده بود به اومدنت رفتیم پیش آقای دکترو روز پانزده اردیبهشت برای زایمان تصویب شد . این روز مصادف بود با سالگرد ازدواج من و بابا
.با خانواده هامون تماس گرفتیم وقرار شد مامان جون یه هفته زودتر و پدر جون به همراه مامانی و بابایی یه روز قبل اومدن شما بیان خونمون . اواخر بارداری از دو چیز خیلی می ترسیدم یکی پارگی کیسه اب در اثر این انقباض ها و دومی هم بالا اومدن از چهار طبقه پله درست بعد مرخص شدن از بیمارستان
. هفته اخر هم گذشت و خدا رو شکر این انقباض ها هیچ خللی در روند حاملگی من بوجود نیوورد و این وسط فقط من بودم که نتونستم از ماه های آخر بارداری م بخاطر استرس و افکار منفی لذت کامل رو ببرم
پس نتیجه اخلاقی این ماجرا این میشه که مامان جون هیچ وقت نباید بخاطر چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده غصه خورد


یه هفته تا اووووومدن پسر مامان
