آرشآرش، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

پسر اردیبهشتی من ** آرش **

یه هفته تا اووووومدن پسر مامان

1392/7/16 16:55
نویسنده : مامان آرش جون
161 بازدید
اشتراک گذاری

مثل یه چشم به هم زدن به ماه ٩ رسیدیم هیپنوتیزمخیلی ناراحت بودمناراحت چون مامان خیلی  بارداریش رو دوست داشت قلب. تو دل مامان بودی و فقط من میتونستم تکونات رو بفهمم و یه جورایی مال خود خودم بودی فکر این که قراره خلوت دوتایی مون بهم بخوره و تو بیای بیرون و مال همه بشی ناراحتم می کرد ناراحتو دوست داشتم همه چی خوب باشه و چند ماه دیگه  هم حاملگی م طول بکشه مژه وقتی این رو به باباجون که می گفتم میگفت پس من چی؟ عصبانیاون دوست داشت تو رو ببینه و بغلت کنهبغل. هفته های اخر، انقباض ها خیلی شدید شده بود و وقتی شروع میشد قلبم تند تند میزد و گر می گرفتم . آقای دکتر تاکید می کرد که هر وقت انقباض ها منظم شد بدو برو اتاق زایمان بیمارستان بهمن تا تحت نظر باشی و من اعترافف می کنم که گاهی اوقات فاصله ی این انقباض ها منظم می شد ولی من خیلی جدی نمی گرفتم چون می ترسیدم از بیمارستان رفتن و بستری شدن و این چیزهااسترس. هفته های آخر زمان وزن گیری شما بود و منم کم نمی اوردم نیشخندبابا جون هر روز برام کلی غذاهای خوشمزه و رنگارنگ درست می کرد ومنم با عشق همش رو می خوردمخنده این جوری بود که هم تو هم من و هم بابایی حسابی وزن گیری کردیم قهقهه. وزن من هفته اخر بارداری به ٩٤ کیلو رسیدهیپنوتیزم. یک هفته مونده بود به اومدنت رفتیم پیش آقای دکترو روز پانزده اردیبهشت برای زایمان تصویب شد . این روز مصادف بود با سالگرد ازدواج من و بابامژه.با خانواده هامون تماس گرفتیم وقرار شد مامان جون یه هفته زودتر و پدر جون به همراه مامانی و بابایی یه روز قبل اومدن شما بیان خونمون . اواخر بارداری از دو چیز خیلی می ترسیدم  یکی پارگی کیسه اب در اثر این انقباض ها و دومی هم بالا اومدن از چهار طبقه پله درست بعد مرخص شدن از بیمارستاناسترس. هفته اخر هم گذشت و خدا رو شکر این انقباض ها هیچ خللی در روند حاملگی من بوجود نیوورد و این وسط فقط من بودم که نتونستم  از ماه های آخر بارداری م  بخاطر استرس و افکار منفی لذت کامل رو ببرم خجالتپس نتیجه اخلاقی این ماجرا این میشه که مامان جون هیچ وقت نباید بخاطر چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده غصه خوردلبخند

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)